*دارم به خونه سالمندان ميرم*وقتی زندگی به نقطه ای میرسه که دیگه قادر به حمایت از خودت نیستی، بچه هات به نگهداری از فرزندان خودشون مشغولن و نمی تونن ازتو نگهداری کنن، این تنها راه باقیمونده س.خانه سالمندان شرایط خوبی داره: اتاق ساده، همه نوع وسایل سرگرمی، غذای خوشمزه، خدمات هم خوبه.فضا هم خیلی قشنگه اما قیمتش ارزون نیست.حقوق بازنشستگی من به سختی می تونه این هزینه رو پوشش بدهالبته اگه خونمو بفروشم به راحتی از پس هزینه ش برمیام. می تونم توی بازنشستگی خرجش کنم؛ تازه ارث خوبی هم برای پسرم بذارم.پسرم میگه : �پولا و اموالت باید به خودت لذت بده. ناراحتِ ما نباش.�حالا من باید برای رفتن به خونه سالمندان آماده شم. به هم ریختن خونه شامل خیلی چیزها س:1⃣ جعبه ها، چمدان ها، کابینت و کشوها که پر از لوازم زندگیه، لباس ها و لوازم خواب برای تمام فصول.2⃣ از جمع کردن خوشم میاد. کلکسیون تمبر، ده ها نوع قوری دارم. کلکسیون های کوچک زیاد، مثل گردنبندهایی از سنگ کهربا و چوب گردو و از این قبیل.3⃣ عاشق کتابم. کتابخانهام پر از کتابه. انواع شیشه بطری مرغوب خارجی. از هر نوع وسایل آشپزخونه چند ست دارم.4⃣ دیگ و قابلمه و بشقاب و هر چه که میشه تو یه آشپزخانه تصور کرد. ده ها آلبوم پر از عکس و... به خانه پر از لوازم نگاه میکنم و نگران می شم. خونه سالمندان فقط یه اتاق با یه کابینت، یه میز، یه تخت، یه کاناپه، یه یخچال، یه تلویزیون، یه گاز و ماشین لباسشویی داره.دیگه جایی برای آن همه وسایلی که یه عمر جمع کردم نداره.یه لحظه فک می کنم مالی که جمع کردم، دیگه مال به من نیست. در واقع این مال متعلق به دنیاست. به اینا نگاه می کنم، با اونا بازی می کنم، از اونا استفاده می کنم، ولی نمی تونم اونا رو با خودم به خونه سالمندان
برچسب:
نویسنده: آتنا نوروزی
تاريخ: پنجشنبه
14 تير
1403 ساعت: 19:41